سلام.این ایمیل چند روزیست که برام اومده. شاید شماهم خونده باشین.
کوتاه ترین داستان ترسناک دنیا که نویسنده اش مشخص نیست!
آخرین انسان زمین تنها در اتاقش نشسته بود که ناگهان در زدند!
سلام. عصر جمعه و یک غزل شورانگیز از مولانا. بلند بلند و موزون برای خودتون بخونید. در لذتش ما هم شریک!
ای عاشقان ای عاشقان من خاک را گوهر کنم /وی مطربان ای مطربان دف شما پرزر کنم
ای تشنگان ای تشنگان امروز سقایی کنم /وین خاکدان خشک را جنت کنم کوثر کنم
ای بیکسان ای بیکسان جاء الفرج جاء الفرج /هر خسته غمدیده را سلطان کنم سنجر کنم
ای کیمیا ای کیمیا در من نگر زیرا که من /صد دیر را مسجد کنم صد دار را منبر کنم
ای کافران ای کافران قفل شما را وا کنم/زیرا که مطلق حاکمم مومن کنم کافر کنم
ای بوالعلا ای بوالعلا مومی تو اندر کف ما/خنجر شوی ساغر کنم ساغر شوی خنجر کنم
تو نطفه بودی خون شدی وانگه چنین موزون شدی/سوی من آ ای آدمی تا زینت نیکوتر کنم
من غصه را شادی کنم گمراه را هادی کنم/من گرگ را یوسف کنم من زهر را شکر کنم
ای سردهان ای سردهان بگشادهام زان سر دهان/تا هر دهان خشک را جفت لب ساغر کنم
ای گلستان ای گلستان از گلستانم گل ستان/آن دم که ریحانهات را من جفت نیلوفر کنم
ای آسمان ای آسمان حیرانتر از نرگس شوی/چون خاک را عنبرکنم چون خار را عبهرکنم
ای عقل کل ای عقل کل تو هر چه گفتی صادقی /حاکم تویی حاتم تویی من گفت و گو کمتر کنم
سلام.
۱- دلم می خواهد از همه کسانی که در تمام دوران دلشان را شکسته ام طلب بخشش کنم.
دلم می خواهد همه کسانی که در تمام دوران دلم را شکسته اند ببخشم.
دلم می خواهد بدانم دل چه کسانی را ناخواسته و ناغافل شکسته ام.
دلم می خواهد یادم نیاید چه کسانی دلم را شکسته اند.
دلم می خواهد اما ...!
۲- خیابونای خط خطی ، رهگذرای صورتی، بی آرتی های قرمز و آدامس فروش غربتی ....
۳- پسرم! یاد بگیر بزرگ که شدی خودت باشی!
سلام.
خانه ای و خسته ای ...خواب هم امان نمی دهد ...
کارها و حرف های بیخودی...
زلزله!، ساعت ١٤ ...
فکر مشق های تازه ات ....
فیلم های روی پرده جدید....
یا ندیدن تئاتر ....
یا کتابهایی که روی هم خاک می خورند!
.... یا زیارت دو هفته پیش ...
.... یا نرفتن شمال ...
یا که فرق بین کار و چیدن مدام یک گیاه ، دور قاب یک مدیر!
یا چرا تمام ماهواره ها ، بی دلیل!....
یا کدام مدرسه ، تا سه چار سال بعد....
یا چرا هنوز، عده ای، کودکند .... کودکی بهانه گیر و بی ادب !
یا که پارسا چرا، پشت هم، ساعت دوازده، روی بام خانه مان ، جست و خیز می کند؟
یا که رفتگر چرا ،بی دلیل زنگ می زند ...
یا خدا، باز روبروی خانه مان نشسته است... خواب هم امان نمی دهد!
سلام. لب بسته ام از تمام گفتن ها. می خواهم زین پس همین گونه باشم. یاریم می کنی؟
"خواهم رضاي تو جانم فداي تو دلم مي خواد كه باشم با تو
خسته ام از دنيا از اين دورنگي ها فقط مي خوام كه باشم با تو"
سلام. گاهی چقدر شعر رندی مثل حافظ برای گفتن بعضی حرفا به کمکت میاد!
در نظربازی ما بیخبران حیرانند/من چنینم که نمودم دگر ایشان دانند
لاف عشق وگله از یار زهی لاف دروغ/ عشقبازانی چنین مستحق هجرانند
مگرم چشم سیاه تو بیاموزد کار/ ورنه مستوری و مستی همه کس نتوانند
زاهد ار رندی حافظ نکند فهم چه باک/دیو بگریزد از آن قوم که قرآن خوانند
|
نگفتمت مرو آن جا، که آشنات منم |
|
در این سراب فنا چشمه حیات منم |
|
وگر به خشم روی صد هزار سال ز من |
|
به عاقبت به من آیی که منتهات منم |
|
نگفتمت که به نقش جهان مشو راضی |
|
که نقش بند سراپرده رضات منم |
|
نگفتمت که منم بحر و تو یکی ماهی |
|
مرو به خشک که دریای باصفات منم |
|
نگفتمت که تو را رهزنند و سرد کنند |
|
که آتش و تبش و گرمی هوات منم |
|
نگفتمت که صفتهای زشت در تو نهند |
|
که گم کنی که سرچشمه صفات منم |
|
نگفتمت که مگو کار بنده از چه جهت |
|
نظام گیرد خلاق بیجهات منم |
|
اگر چراغ دلی دانک راه خانه کجاست |
|
وگر خداصفتی دانک کدخدات منم |
سلام.
۱- باتوجه به این که این وبلاگ تقریبا !! عمومی شده و بسیاری ازمسایل پیرامونی!!!!! را نمی توان در آن نگاشت، ان شاء ا.. به زودی یک وبلاگ جدید راه اندازی نموده و آدرسش را همینجا اعلام خواهم کرد!!!
۲- یا... مطالب را دروبلاگ جدید می نویسم و لینکش را اینجا می گذارم!!!
۳- یا... بهتر است همینجابنویسم و زیرش فحشی چیزی بنویسم تا آنها که نباید نخوانند!!
۴-! حالا کی گفته من باید بنویسم؟ !
سلام.
دل تنگم رفیق اما نا امید نه! مگر نه این که الذین جاهدوا فینا لنهدینهم سبلنا؟ مگر نه این که و هو خیر الحاکمین؟ مگر نه این که دعا می کنیم علی ا.. توکلنا ربنا لا تجعلنا .... و نجنا برحمتک ...؟ مگر نه این که وعده است که کاف عبده؟ یا لا اله الا انت ، سبحانک انی کنت من الظالمین! دلتنگم رفیق! دلتنگ لحظه هایی که می بینم تلاش میکنند ما را به بازیچه ای بفریبند و فریب می خورم. فریب می خورم تا گول خوری بلند مرتبه باشم! و افسوس می خورم بر لحظه هایی که تو پیش چشمان منی اما افق نگاهم جای دیگری است! دل تنگم از گاهی تنهایی میان همراهان. دل تنگم اما نا امید نه!
دلخورم رفیق اما مثل همیشه زود هوای دلم آفتابی میشود! دست کم تو که می دانی چه می گویم. روز آمدن را خوب یادم هست. توهم . نامه ای را که در همان روزان در کنجی نوشتم و حتما خوانده ای ( چون تو حتی نامه نانوشته را هم می خوانی) را هم یادم هست. داستان موسی و حکایت آمدن را هم. تو هم . و حالا منتظر بشارت توام . من شاید از تو دور باشم اما تو که از رگ گردن به من نزدیکتری! پس بدّل حسنا بعد سوء ، چون تو آمرزنده مهربانی!
پ.ن:
۱- ساعت بلاگفا هنوز عقب کشیده نشده. راس ساعت ۱۶ مطلب را نوشتم و ساعت مطلب را تنظیم کردم!
۲- آنقدر دلگیری راه قلم را گرفته بود که یادم رفت از صبح می خواستم درباره فوت استاد پرویز مشکاتیان بنویسم. استادی که با نوای سنتورش جهان بینی ام درباره موسیقی ایرانی تغییر کرد. بیدادش بیدادی بود در روح بیقرار آن سالهایم. و دستان و برآستان جانانش نیز. کاری ندارم که چگونه زیست. مهم این بود که هنرش در اوج زیست و در اوج نیز زنده خواهد ماند. روحش شاد. این پی نوشت را ساعت ۲۰:۲۵اضافه کردم.
سلام.
۱- این چند سطربرای دوستی که می رود. یادگاری از سال ۸۲.
برگی بود! برگی لای تقويم چند سال پيش... خوب يادم نيست کی!؟ اما گمانم حوالی يک روز ابری پاييزی.... با او بودم ... اوی او!.. حرف از ترانه و بوی تنهايی بود، دلش برای هوای بارانی ارديبهشت تنگ بود! کمی هم خسته به نظر می رسيد...
می دانی... گمانم روزی از روزان زمستان همين امسال،يا چه می دانم شايد چند سال بعد...، مسافر غريب جاده های دوردست، خورجين خستگيهايش را کنار علاقه ما به پرواز کبوتران تنهای بی آشيان جا بگذارد و...
نمی دانم چرا به اين سادگی حرف زود رسيدن از يادم می رود!
۲- این چند سطربرای حال و روز این روزها...
چقدر زود می گذرد... یادت نرود که تدبیر با تو و تقدیر با خداست ... یادت نرود که باد های هرزه گرد ، در این حوالی موسمی اند ... یادت نرود که کاروانی که بود بدرقه اش لطف خدا ... یادت نرود خواستن ها و دوستی ها بر پایه منفعت بنا می شوند ... یادت نرود بنده خدایی نه بندی آدمها ... یادت نرود همدلی اگرنباشد در سرزمین خشک و بی آب و علف خانه می کنی .... یادت نرود رب ادخلنی مدخل صدق و اخرجنی مخرج صدق ... یادت نرود قرار نیست تجربه گذشته را دوباره تجربه کنی... یادت نرود یا رب نظر تو برنگردد.. یادت نرود سهم خواهی و ناسزا و تملق گویی و اطاعت بی دلیل و بهتان بی سبب و هزار علت دیگر به علت خانه کردن ماآدمیان در زمین خاکی است و تو هم از این قاعده مستثنا نیستی ... یادت نرود... چقدر زود می گذرد. رمضان تمام می شود و فطر و پاییز . مبارک است. نگوچرا این همه یادت نرود را تکرار کرده ای!
سلام. این یک مربع است. هر ضلعش با ضلع دیگر در نقطه ا ی تلاقی دارد فقط. لطفا به جای قضاوت درباره اش، تماشاهایتان را بنویسید. رمضان است.
غروب بود... و هر که بود رفته بود...
و هر چه با ترانه ای میان ما نشسته بود هم...
تو بودی و هوای خوب بودنت... و گونه های خیس و چشمهای منتظر...
کلام رفت و باز هم ...
سکوت وجاری زلال آسمان ...
اذان...
بیا کنار سروها ...
و بیدها ...
و شاخه ها ....
و بوته ها ....
نماز را اقامه کن ! تمام کن!
سلام بر من و تو و هر آن که خوب در جهان ...
غروب بود... و هر که بود رفته بود...
سلام. ماه رمضان فرصت مناسبی برای تمرین آزادگیه. به هر حال مبارک باشه. این ابیات سعدی شیرازی پیشکش.
|
درخت غنچه برآورد و بلبلان مستند |
|
جهان جوان شد و یاران به عیش بنشستند |
|
حریف مجلس ما خود همیشه دل میبرد |
|
علی الخصوص که پیرایهای بر او بستند |
|
کسان که در رمضان چنگ میشکستندی |
|
نسیم گل بشنیدند و توبه بشکستند |
|
بساط سبزه لگدکوب شد به پای نشاط |
|
ز بس که عارف و عامی به رقص برجستند |
|
دو دوست قدر شناسند عهد صحبت را |
|
که مدتی ببریدند و بازپیوستند |
|
به در نمیرود از خانگه یکی هشیار |
|
که پیش شحنه بگوید که صوفیان مستند |
|
یکی درخت گل اندر فضای خلوت ماست |
|
که سروهای چمن پیش قامتش پستند |
|
اگر جهان همه دشمن شود به دولت دوست |
|
خبر ندارم از ایشان که در جهان هستند |
|
مثال راکب دریاست حال کشته عشق |
|
به ترک بار بگفتند و خویشتن رستند |
|
به سرو گفت کسی میوهای نمیآری |
|
جواب داد که آزادگان تهی دستند |
|
به راه عقل برفتند سعدیا بسیار |
|
که ره به عالم دیوانگان ندانستند |
سلام. ماه رمضان نزدیکه .پارسال هم نوشته بودم که مدیریت زمان یکی از برکات ماه رمضانه! این هم چند نکته در این خصوص برای یادآوری!
روزگار نسبت به كسي كه بداند وقت خود را چگونه مصرف كند فوق العاده مهربان است.
انجام دادن چند کار در آن واحد، مسئله ای ست که همواره ما را از نظر زمانی دچار مضیقه می کند.
اداره ی موفقیت آمیز زمان فقط شامل برنامه ریزی اوقات کاری نیست. اگر بین کار، زمانی را برای تجدید قوا درنظر نگیریم، کار برایمان خسته کننده خواهد شد.
در برنامه ای که تهیه می کنیم فرصتی را برای فکر کردن اختصاص دهیم.
سلام.
خاطر پریش خنده های توام ... خوابم نمی برد/ آن چشمهای پرتلاطم زیبا/آن سرو ِ قد و قامت رعنا/ -بگذر زهر چه بگویند- / یکدم بیابه باغ تماشا!/ خاطر پریش خنده های توام ... خوابم نمی برد!
سلام.
بی جانتر از تمام کنارت نشستنم/ خاطر خرابتر شده تراز تمام سال/ بی جانتر از تصور مرگ بدون تو/
تو بی صدا و این کلمات بدون ربط/ ذکری بگو ز جنس شفای شبانه ام / ...
خاطر پریش توام این صدای چیست؟
سلام.
باز است چشم کبوتر به روی مرد/ صد سال دیگر است/
خفته است مرد روی بال کبوتر/ انگار مردمان دگر هم کنار مرد...
با چشم بسته، روح خسته، جانی نمانده ز هی های دیگران/
هو هو کبوتر بی آشیان / برو!/
هو هو برو که ز مردان نماند امید/
لّپ لّپ بزن به هم دو بال پریدن/ رو سوی آسمان /
بنگر زمین ز جور زمان خسته تر شده است/
بالا که می روی بپرس/
وقت رسیدن آن یکه مرد کی؟!
سلام
.. بندگان را نبود جز غم آزادی و من/پادشاهی کنم ار بنده خویشم خوانی..
تو که یک روز پراکنده نبوده است دلت/ صورت حال پراکنده دلان کی دانی؟
و اما بعد از سعدی. این غزل خیلی حس خوبی داره . شاعرش هم "رضا معتمد" ه.
ما که مقصد نگاهمان یکی است / هردوعــاشقیم وراهمان یکی است
درسپردن مسیر عشق نیـــــز /چون گذشته دیدگاهمان یکی است
زیر سقف بی ستون آسمــــان / زنده ایم وسر پناهمان یکی است
جرم عمده من وتو عشق بود /حجم دفتر گناهمــــان یکی است
من همیشه چون تو فکر می کنم / پس همیشه اشتباهمان یکی است
سلام.
۱- گاهی انقدر با سرعت عبور می کنیم که هیچ کس و هیچ چیز توجهمان را جلب نمی کند. می آییم، می گذریم و می رویم. شتابان. گاهی آنقدر به شتاب می گذریم که مجبور می شوند برای "جلب توجه" مان پاره آجری به سمت ما پرتاب کنند! هم در کار و هم در محیط خانواده بهتر است وقتهایی را به آرامتر گذر کردن و خوب دیدن و خوب شنیدن و لذت بردن ازمسیر اختصاص دهیم. جبران ضرر لحظه های از دست رفته سخت و پر هزینه است.
۲- الگوبرداری عبارتست از فرآیند تعریف ، تشخیص و تطابق یابی با اقدامات و فرایندهای سازمانهای برجسته در دنیا! چرا یادمان می رود تطابق یابی هم یک نکته مهم در الگوبرداریست؟
۳- هل یستوی الذین یعلمون و الذین لایعلمون؟
سلام. زلفی با سعدی گره بزنیم... در پست بعدی مطلب نویی خواهم نوشت!
|
شب فراق که داند که تا سحر چندست
|
|
مگر کسی که به زندان عشق دربندست |
|
گرفتم از غم دل راه بوستان گیرم
|
|
کدام سرو به بالای دوست مانندست |
|
پیام من که رساند به یار مهرگسل
|
|
که برشکستی و ما را هنوز پیوندست |
|
قسم به جان تو گفتن طریق عزت نیست
|
|
به خاک پای تو وان هم عظیم سوگندست |
|
که با شکستن پیمان و برگرفتن دل
|
|
هنوز دیده به دیدارت آرزومندست |
|
بیا که بر سر کویت بساط چهره ماست
|
|
به جای خاک که در زیر پایت افکندهست |
|
خیال روی تو بیخ امید بنشاندست
|
|
بلای عشق تو بنیاد صبر برکندست |
|
عجب در آن که تو مجموع و گر قیاس کنی
|
|
به زیر هر خم مویت دلی پراکندست |
|
اگر برهنه نباشی که شخص بنمایی
|
|
گمان برند که پیراهنت گل آکندست |
|
ز دست رفته نه تنها منم در این سودا
|
|
چه دستها که ز دست تو بر خداوندست |
|
فراق یار که پیش تو کاه برگی نیست
|
|
بیا و بر دل من بین که کوه الوندست |
|
ز ضعف طاقت آهم نماند و ترسم خلق
|
|
گمان برند که سعدی ز دوست خرسندست |
سلام.
۱- گوگل به کارمندانش اجازه می ده گاهی که خسته می شن به استراحت بپردازن. با دمپایی در محل کارشون باشن. غذاهای متنوع داشته باشن. با لپ تاپ روی تاب بنشینن و کاراشون رو انجام بدن. اما کارمندانش هیچوقت فراموش نمی کنن که هدف اصلی از رفتن به محل شرکت کار کردنه نه تفریح کردن! یعنی کارشون علاقه و تفریحشون هم هست. برای تفریح می شه مکانهای مناسبتری رو انتخاب کنیم. گاهی یادمون می ره برای چه کاری در محل کارمون حاضر شدیم. کار اصل ما در محیط کاریمونه. اگر بی هدف و برای وقت گذراندن به محیط کار بریم از بهره وری کار دیگران هم کم می کنیم! به محیط کار و کارمون احترام بگذاریم.
۲- این دو دوبیتی از سید حبیب نظاری پیشکش. به من که خیلی چسبید.
من و تو/عاشقي/گيتار/باران
دعا کن لااقل اين بار باران-
بشويد اشک را از گونه هامان
ببند اين چتر را، بگذار باران...
2
به من هرچند خنديدي که: باران...
خودت با چشم خود ديدي که باران...
نمي گيرم ولي از آسمان چشم
ندارم هيچ ترديدي که باران...
سلام. این یک اظهار دلتنگی ساده شخصی پراکنده است. گاهی برای هر کسی ممکن است پیش بیاید.
شنیدم که می روی. با این که این بار را شوخی تر از هر بار دیگر می دانستم اما گویا جدی تر از هر زمان دیگر است. یک ماه و نیم دیگر ! در این چند سال گذشته شاید مثل آن روزهای ناب نبودیم، کمتر همدیگر را می دیدیم، کمتر رویا می بافتیم و ... اما از وقتی رفتنت جدی شد، همه آن چه از ۱۹ سال آشنایی و دوستی به یاد داشتم برایم مرور شد. من ساده که کمتر دلم تنگ چیزی یا کسی می شد دل تنگ شدم! دل تنگ پرسه زدنهای بی هدف... رویای مشترک... ۱ ۳ ۵ ۷ و بعد ۲ ۴ ۶ و شاید ۸! نشستن روی صندلی ایستگاه اتوبوس تا اتوبوس اولی که رفته بود دوباره به ایستگاه برگردد و گفتن از ... فیلم "لیلا" ی مهرجویی، دکتر سیروس، پرستوهای لب پنجره! بار بعد که دیدمت مفصل تر برایت می نویسم!
سلام.
شور سنتور و سه تار /نغمه زیبای تار/ کاسه و دستان و دست/ رقص زیبایان مست/ ضربه های کف به کف/ ناله شیرین دف/ {اندک اندک} می رسد میلاد نور/ مرد میدان شعور/ می رسد اینک بهار/ خوش به حال روزگار!
تهران-ساعت ۱۶:۰۶-۱۰ تیر ۸۸
سلام.
۱- نفس می نیارم زد از شکر دوست/ که شکری ندانم که در خورد اوست
عطایی ست هر موی ازو بر تنم/ چگونه به هر موی شکری کنم؟
ستایش خداوند بخشنده را/ که موجود کرد از عدم بنده را
۲- زورت ار پیش می رود با ما / با خداوند غیب دان نرود
وقتی این را همیشه نصب العین کنم ، به جدل بیهده تن نمی دهم.
سلام. ساعت سی و نه دقیقه بامداد شنبه است. چند روزی است می خواهم درباره "درباره الی ..." بنویسم اما نمی شود. به نظر شما تا امروز چند نفر این فیلم را دیده اند؟ آمار فروش فیلم چقدر بوده؟ در مقایسه با اخراجی ها ۲ چند درصد می تواند مخاطب داشته باشد؟ آیا روش این دو فیلم را می توان با هم مقایسه کرد؟ ابدا! اصغر فرهادی عزیز گلایه می کند از زمان بد اکران و از شخص معاونت سینمایی. نظر شخصی بنده اینست که اشتباه می کنی. خیلی از بینندگان(و نه مخاطبان) فیلم چه یک بار چه ده بار می روند سینما لحظه هایشان را با شوخی های دم دستی و فیلمنامه ساده و بازیهای تیپیکال اخراجی ها بگذرانند. بخندند و کسی کاری به کار ذهنشان نداشته باشد. حالا تو بیا قصه به این پر کششی را تعریف کن و خوب هم تعریف کن. بیا مثل دوره تئاتر کار کردنهایت کاری کن که وقتی تماشاچی از سالن بیرون رفت درگیر باشد تا چند ساعت. خوب ... باز هم بگو مقصر زمان بد اکران است! کسی به زیبایی بازی مریلا زارعی در لحظه های ذکر، یا نماز خواندن صابر ابر وقتی به آرامش نیاز دارد، یا کارگردانی فوق العاده کار تو کاری هم دارد؟ این اجنبی ها که المانهای مذهبی کار تو را نمی فهمند. ما هم که مثلا باید بفهمیم هم نمی فهمیم! اخراجی های دو کیف بیشتری دارد. نه؟!(من که ندیده ام). یک بار مسعود ده نمکی در گفتگویی رادیویی منتقدانش را به روشنفکرانی تشبیه کرد که خودشان را فقط داخل آدم می دانند و از مردم بی خبرند. همین می شود که فیلمش رکورد فروش فیلم در تاریخ سینما را بعد از کلاه قرمزی و اخراجی های ۱ می شکند. نمی دانم چرا مخاطبم اصغر فرهادی شد! به هر حال توصیه می کنم وقت خود را به دیدن چند باره درباره الی ... بگذرانید. می ارزد. باور کنید.
این یادداشت ساعت ۱۶ امروز پاک می شود.
(یادداشت را پاک نکردم. به احترام)
سلام.
گر اهل معرفتی هر چه بنگری خوبست/که هر چه دوست کند همچو دوست محبوب است
کدام برگ درخت است اگر نظر داری/که سر صنع الهی بر او نه مکتوبست؟
سلام. "و ما ربک بغافل عما تعملون" ... و چه بسیار زمانهایی که ما در بی خبری روزگار می گذرانیم...
سلام.
۱- هرگز نبايد چيزي را كه نمي توانيد بهتر از آن را جايگزينش نماييد از بين ببريد. پلورك
۲- سه نفر درباره پدرهاشون صحبت ميکر دند:
اولي گفت: «پدر من سريعترين دونده است. اون مي تونه يك تير رو با تيركمون پرتاب كنه و بعد با دويدن، از تير جلو بزنه.»
دومي گفت: «تو به اين ميگي سرعت؟ پدر من شكارچيه. اون شليك ميكنه و زودتر از گلوله به شكار ميرسه.»
سومي سرشو تكون داد و گفت: «شما دو تا هيچي راجع به سريع بودن نمي دونيد. پدر من كارمنده. كارشون ساعت 4:30 تعطيل مي شه و 3:45 خونه است!»
۳- روزي بوعلي در محفل بوسعيد، که از عمل و آثار آن سخن مي رفت، در باب تکيه به رحمت الهي گفت:
ماييم به عفو تو تولا کرده
وز طاعت و معصيت تبرا کرده
آنجا که عنايت تو باشد، باشد
ناکرده چو کرده، کرده چون ناکرده
بوسعيد بلافاصله در جواب گفت:
اي نيک نکرده و بدي ها کرده
وانگه به خلاص خود تمنا کرده
بر عفو مکن تکيه که هرگز نبود
ناکرده چو کرده، کرده چون ناکرده
سلام. با این که خیلی خسته ام اما ... این نوشته همین حالا قلمی شد. پیشکش.
بی دلیل ...
می رسد به آسمان صدای گریه های من
شرمسار لحظه های بی تو بودنم...
شرمسار وقتهای خستگی....
شرمسار روزهای پشت هم بدون نام تو
هی هی از کنارهم گذشته ایم ...
تو ! خوانده ای مرا و من ...
من! دیده ام تو را و تو ...
باز و باز...
تو بخوان مرا بخوان!
می رسد به تو صدای گریه های من!
سلام. این روزا انقدر سرم شلوغه که فرصت نمی کنم مطلب تازه ای بنویسم.
۱- دستش رو دراز کرد....آروم لمسش كرد ..... حالا ديگه هيچ آرزويی نداشت!...............وقتي مادر صداش كرد، دوست داشت با همه وجودش فرياد بكشه....اخه اون بعد از مدتها خواب دلخواهش رو ديده بود ! (تابستان ۸۲)


